قصه از كجا شروع شد؟
از كجا شروع كنم...
كه يه چهارشنبه اي، بعد كلاس، كيفمو مي ندازم رو دوشم و مي رم طرف بوفه...
چرا تنها بودم؟ ها؟ اصلا چرا تنها بودم؟
كيميا پشت بوفه ست. رو عرشه. با چند تا از دوستاش... كه الان فك مي كنم مي بينم سكوتشون سرد بود...
كيميا گريه مي كنه... از ته دل... با صداي بلند... خيلي بلند...
كه خواستم نبينمش و رد شم برم. چي جلومو گرفت؟ ها؟
كه مي رم طرفش. صورتشو ميگيرم تو دستام. مي گم چي شده؟ اين گريه ها واسه چيه؟
نفسش بالا نمي ياد.
دوستش مي گه: يكي از دوستاش مرحوم شده....
كه منه از همه جا بي خبر...
مي گم: كيميا، آروم باش قربونت برم، آروم باش. دوتا نفس عميق بكش...
كه من مي گم و گريه اش بدتر مي شه... اشكاشو مي پاكم براش. كيفمو مي ندازم رو زمين و اشكاشو مي پاكم براش...
مي خواد يه چي بگه اما اگه نفسش بالا بياد... هق هق مي كنه... كه مي گه... مريم... باز گريه مي كنه و به زور مي گه... مريم... "هيلا"
كه هيلا گفتنش يه پتك مي شه مي خوره تو سرم. كه هيلا... كه مگه مي شه
باور كرد؟ كه هزار تا سوال مي ريزه تو سرم... يادم مي ره كجام، كيم، چي مي
گم...
اون وسطا چشمم به سمير مي افته مي رم طرفش... كه چهره اش مي گه غصه واسه ما زيادي بزرگه...
كه فقط دستمو مي ذارم رو سرمو هي اين طرف اون طرف دنبال چيزيم... انگاري كه گم كرده باشم يه چي رو.
كه صداي گريه ي كيميا رفت تو گوشم واسه هميشه.
سمير مي گه ديشب. تو بيمارستان بوده.
كه آخه ما منتظر شنيدن خبر نامزديش بوديم! آخه زيادي غير منتظره
بود... آخه لا اقل بگين الان بمارستانه حالش خوب نيست... ديگه نه اين
فاجعه رو... كه به خدا مغزم قفل كرد...
آره، همه چي از اين جا شروع شد. و حالا من ِ درمونده كه جرات نمي كنم
خبري از كسي بگيرم... كه هي مي خوام بگم خب مراسم تدفين كيه... كه آخه مگه
اين زبون لا مصب مي چرخه تلفظ كنم اينو؟ كه 4 بار نفس گرفتم بپرسم اما نشد
و آخرش كيميا رو بغل كردم...
بعد نوبت رسوندن اين خبر به سحر و مري بود. كه مگه مي شد مري رو قانع
كرد؟ كه هي مي گفت چرا انقدر زود باور مي كني؟ كه شايد دروغه... كه مري
جونم، نديدي اشكاي كيميارو... جاي شك نذاشت واسم....
نه اين كه باورم شه ها! نه. تا آخر عمرم سنگينه باورش... سنگين.
كه ولش كن رفتم سر كلاسو ته كلاس تنهايي تا آخر زار زار بي صدا گريه
كردمو لرزيدم. نديدي استاد؟ يا ديدي؟ كه خبرش بعد به تو هم رسيد و تو هم
شوك زده شدي مثه من... مثه ما.
ولش كن هوم ورك و كلاس حل تمرين و اين خيمه شب بازي هاي دانشجويي رو.
قيد نمره اول بودن و اين حرف ها رو در يك آن زدم. رفتيم خونشون. با ماشين
سمير. كه اصلا نمي فهميديم چطور رانندگي مي كنه. هر چهارتا بغ كرده بوديم.
پرچم مشكي... كه يعني شوخي نبوده. كه جدي جدي ديگه نيست. كه انگاري ما
همگي دور هم وايساديم و يه دستي از غيب مي ياد و يهو هيلارو مي چينه مي
بره. كه تا به خودمون مي ياييم مي بينيم نيست. كه جاي خاليش چي مي زنه تو
چشم. كه همه شوكه ان. كه همه حق دارن. كه انگاري فقط تو صدم ثانيه غافل
شديم و بعد ديديم كه رفته. واسه هميشه. كه مگه مي شه باور كرد آخه؟ كه
رواني نشيم آخر خوبه.
مگه مي شه تسليت گفت؟ مگه مي تونم؟ كه لباسم مشكي نيست و همين جوري از
دانشگاه با هر لباس مناسب يا نا مناسبي كوبيديم اومديم اينجا ببينيم چه
خبره. كه شايد دروغ باشه....
مگه مي شه تسليت گفت؟ كه آدم فكر مي كنه خودش همون صاحب عزا واقعيه است.
كه عموش جلوي در تا مي بينه مارو مي زنه زير گريه. كه كباب مي شه آدم. كه آتيش مي گيره اين دل. كه به خدا ذوب شدم اينارو ديدم.
تو اين فاصله هي موبايله كه زنگ مي زنه. از دوستاي تو شوك كه تازه خبرو
شنيدن و نمي دونن صحت داره يا نه (كه كاش مي شد بگم نداره) گرفته تا خاله
زنك بازيا. كه هيلا... تا 7 ،8 سال همين جوري مي خوان قصه بسازن... كه
عصبي مي شم. مي گم اصلا به تو چه؟ مي گم من در جريان نيستم چه اتفاقي
افتاده... مي گم حالم خوب نيست نپرس...
چهار سال بود مي شناختمت... يه سالشو كنار هم گذرونديمو هر وقت دبير
درسئ تموم كرد جيك تو جيك حرفيديم با هم... پچ پچ كرديم. كه حتي تا مدل
خونه ي جديدتون رو حفظ بودم...
كه وقتي اومدم توي خونه... مدل خونه همون بود و من چقدر سكوت كردمو تو
دلم داد زدمو يادت پر شد تو فكرم و اشكام يواشكي سر خورد و چقدر آروم
نشستم و ته دلم زدم تو سرم كه اي واي ِ من... هيلا چيكار كردي آخه...
چرا بايد قاب عكست گوشه خونه مي بود كه هر كي مي ديد مي زد زير گريه...
چقدر خواستم مهرنوش نبينه عكستو و كمتر گريه كنه. آخه صداش كل خونه رو
برداشته بود. مي گفتن حال مامانت خوب نيست. كه همه اش صداش از اتاق تو مي
اومد كه زاري مي كرد و مي گفت "دروغه... دروغه..."
قسم مي خورم همه منتظر بودن يكي بياد از خواب بيدارشون كنه.... كه مگه مي شه باور كرد؟
آخرين بار... مرداد بود ديدمت. كه مي دونستم كجايي و چي مي خوني... كه كاش يه بار ِ ديگه فقط... صدات بود...
دوباره مي رم دانشگاه... كه از خونه رفتن بهتره... كه اونجا كسي كاري به كار آدم نداره...
كه تو راه برگشت مي رم سر خاك مام بزرگم. كه خيلي خواستم اشك بريزما...
نشد. كه فقط دلم سنگين بود. انقد سنگين كه نمي شد راه برم. تلو تلو مي
خوردم انگاري. كه بعد هماهنگ مي شم و با سحر برمي گرديم خونه. كه همه اش
سكوت بود بينمون. كه از مهد كودك تورو مي شناخت... اما اندازه ي من با تو
خاطره داشت؟ نداشت... نمي دونم... احساس مي كنم غم من غمناك تره... هر كي
واسه خودش همين حس رو داره خوب.
يادم بره مادر بزرگتو؟ كه مي گفت عروسك من رفت؟ خوشگل من رفت؟ كه چقدر بلند بلند بدون حضور مامانت براش حرف زد؟
كه سر خاك هم همينارو گفت. كه مي گفت "خودم شستمش. موهاش پريشون شده
بود. ماه شده بود. خواستم آرايشش كنم نذاشتن. گفتن به اين خوشگليه، نمي
خواد. عروس شده بود"
كه يكي از خانوماي فاميلتون مي گفت "كل بكش... تورو خدا كل بكش... ببين عروسي هيلاه، تورو به جون ِ هيلا كل بكش..."
كه كدوم جون ِ هيلا؟ هيلا پريد. كه چقدر همه اش گريه ي انوم فاميلتون شديد تر مي شد.
خونه ه برگشتم مامانم فهميد يه چيزيم هست. هميشه مي فهمه. كه رفتم زير
پتو. سخت بودن گفتنش. نمي خواستم بگم... آخه مگه حقيقت داشت؟ مگه مي شد
باور كرد؟ كه آخرش گفتم... اما جونم در اومد تا 2 كلمه رو گفتم... هيلا
مرده... كه هرچي پرسيد با حركت سرم جواب دادم... كه همه اش مي پرسيد چت
شده گريه مي كني ها... آخرش فهميد. فهميد و منم سبك تر گريه كردم... تا
دلم خواست. كه تا شب تنها بودم و كارم خواب و گريه بود.
همه اش رضا زنگ مي زد كه مري، تورو به جون ِ من گريه نكن... كه به جون
قسم دادن خيليه... كه مگه مي تونستم آروم باشم؟ كه خودش هم مي دونست
اينو....
چهارشنبه تموم مي شه. در حالي كه من تو فضا بودم. تو هوا راه مي رفتم. گيج بودم. منگ. و كسي كاري به كارم نداشت.
پنج شنبه صبح سمير مي ياد دنبالمون. كه اينبار همه مشكي پوشيم. داريم مي ريم مراسم تدفين. تشييع جنازه. وداع. آخرين بار...
كه اينارو اون موقع نمي تونستم بگما... الان مي گم. الان كه 4 روز گذشته...
(اس ام اس آرام... كه همين الان مي رسه دستم... كه اين هر روز داره تازه تر مي شه....)
پنج شنبه صبح مي ريم سر مزار... منتظريم. هر آمبولانسي مي اد دلم هري
مي ريزه... كه ؟آخرش وقتي با رضا طرف مزار شهدا دونايي وايساديم آمبلانس
سر رسيده و نماز ميت داره شروع مي شه.
ميت... جنازه... تشييع... اينا چي مي گن هيلا؟
كه چقدر از ته ته ته دلم مي خواستم يه بار ديگه ببينمت. كه كاش مي
ذاشتن. كه حسرت... كه حسرت... كه چقدر سنگينه اين حسرت... كه حسرت...
نماز مي خونيم. در حالي كه همه ميون زمين و هوا معلق ايم. در حالي كه
جرات نمي كنيم به همديگه نگاه كنيم. كه هر نگاه به بچه ها... كه خاطره...
آخرين بار همون مرداد ماه بچه هاي دوره شونزده رو جمع كرديم دور هم... خوش گذشت... كه چرا بايد اين بار اين طور دور هم جمع شيم؟
كه همه چيز يه طرف، ديدن آقاي دشتي يه طرف... كه بعد اون همه اش مرور
فيلم جشن... همه اش پانتوميم... همه اش خاطره... چه زود شد خاطره... چقدر
تلخه... كه آخه مگه مي شه باور كرد؟
كه نمي دونم چطور بگم اين مصيبت چقدر بزرگه... كه من لاااااااااااال... كه من تو دلم هواااااااااااار...
عصبي ام... زياد. كه يادته روزي كه تا صبح گريه كرده بودم؟ كه دستام
درد مي كرد بس كه عصبي بودم؟ كه مي گفتي مي دونم چه حالي داري، درد عصبي
رو. كه همون روز كامپيوتر از من پرسيد؟
كه الان چي بگم بهت؟ كه مي دونم چه حالي؟
كه حسوديم مي شه بهت. كه تو مي دوني وقت مردن چه حالي داره. كه مي دوني
عالم غيب يعني چي. كه مي دوني شب اول قبر چيه. سنگ لهب چيه. كه مي دوني
ميزان عمل و برزخ و اينا چيه.
كه من هنوز همون بي خبر هميشگي ام.
كه آخه تو حيف بودي. كه جزو اون دسته آدما بودي كه دنيا قبل تو و بعد تو خيلي فرق داره...
يادم هست روز قبل مسابقه مايو تو آورده بودي كلاس. كه خودت پولك دوزي
كرده بوديش. كه كاپيتان بودي تو. كه قهرمان كشوري شدي. كه مصاحبه ات تو
جام جم... كه چقدر چهار ساله من پره اين خاطره هاي ريز ريز از توئه.
كه مگه نمي خواستي بري انگليس؟ اون دانشگاه مشهوره؟ كه هميشه آرزوت
بود؟ كه مي خواستي همين طوري ورزشكار بموني. كه حيفه توئه زير خاك... كه
خاك بر سر من... كه واي من... كه مگه مي شه باور كرد آخه؟
حال اون پسره سر خاك بد شد. كه حق مي دم بهش. كه وقتي من حالم اينه! كه
آب ميوه تعارف كردن، جا خوردم. كه آب ميوه ي تو؟ كه خرماي تو؟ كه حلواي
تو؟ كه شام ِ تو؟ كه من مريم نيستم اگه لب بزنم...
كه واي ِ من...
از اون روز همه اش مي رم تو خلسه... سر جلسه ي امتحان فيزيك، نمي دونم
چند دقيقه، دستم جلوي چشمام بود. كه به خودم مي يام مي بينم برگه جلومه و
نصف سوالا بي جواب. كه من نشستم سر كلاس 25 اداري. كه استاد نيست و همه
دارن تقلب مي كنن و من اين جا...
كه اصلا امتحان مهم نيست... وقتي غصه اي به اين بزرگي تو دلمون نشسته...
كه حالا هركي از هرچي حرف مي زنه تويي جلوي چشمام. صداي توئه تو گوشام.
كه وقتي به رضا مي گفتم "تحليلي پيش دانشگاهي" كه وقتي مي گفتم "خط چشم"
كه وقتي مامان و بابا راجع به "تك فرزندي" يكي از فاميلا حرف مي زدن...
كه بعد پنج شنبه اومدم بست نشستم تو خونه. چهارشنبه شب كلي رفتم فيس
بوق. كه نمي خواستم برما. چون هيچ عكس و فيلمي در دسترسم نبود رفتم آروم
شم. نشد.
كه تموم اطلاعاتم پريده. كه چقدر دلم مي خواد اون فيلمي كه از همه ي
بچه ها ي كلاس گرفتما... كه خودم توش نبودم، چقدر دلم مي خواست اونو داشتم
و مي ديدم...
كه شنبه صبح توي سرويس يكي مي پرسه چرا اين چند روزه حال و حوصله
نداري؟ مي گم يكي از دوستام فوت شده. كه تسليت مي گه. تا اين جاش يه غمه،
بعد اينش هزار تا. كه مي پرسه چرا؟ آخه چي بگم بهش؟ ها؟ خودت بگو؟
كه بعد برمي خورم به سمير. كه چشماش پره اشكه. كه اين قصه هاي خاله
زنكي شنيده باز. كه وسط حياط دانشكده با هم زار زار گريه مي كنيم... درست
قبل امتحان فيزيك.
كه وقت نهار مي رم سلف لپ تاپشو مي گيرم و هي عكس نيگا مي كنم... هي
فيلم مي بينم... كه خوش بودن اين خاطره ها... پس چي شد يه بهم ريخت؟كه چرا اين عكسا شدن نمك روي زخم؟
تو راه برگشت به خونه... اول مي رم سر مزار. يه پارچه ي مشكي روي يه
يكه خاك و كلي گل گلايل پژمرده... كه مي گه مي شه باور كرد آخه؟ كه يعني
يه فاصله ي ابدي بين ما و تو هست؟
كه تنهام اولش. يه مرده مي ياد مي خواد قرآن بخونه. مي خونه. صدف مي
ياد سر خاك. با ديدن صدف اشكام بيش تر شد. كه چقدر جات خاليه توي جمع هاي
ما.
بعد مهسا مي ساد. كه منتظره نسيمه. نسيم خيلي بي تابه. خيلي. اما ديگه گريه نمي كنه. كه مگه مي شه تاب آورد همه ي اينارو؟
كه مي ذارم مي يام خونه. كه مژه هاي همه اين روزا خيسه. كه پيام تسليت مي شنويم اين روزا... كه اما شب و روز نداريم.
كه هوا سرده... سردت نيست؟ حيفه تو نيست اونجا؟
كه روي تمام عصبي بودن ها ي زندگيم كم شده، كه فشار خونم دائم پاييينه. كه ياد تو.
كه همهاي خاطره مي ياد تو ذهنم، لبخند مي ياد رو لبم، بعد تو اون خاطره
با تو همراه مي شم، يهو انگاري كسي pause مي زنه و من به خودم مي يام و مي
پرسم هيلا ديگه نيست؟ يعني چي؟ چه معني داره؟ ممكنه؟
آخه مگه مي شه باور كرد؟
كه همه اش حس مي كنم دور هم حلقه وايساديم و جاي تو خاليه. منتظريم
ببينيم اين بار دست غيب كدوم گلو مي چينه... كه دوباره به بهونه اش دور هم
جمع شيم و شب تا صبح و صبح تا شب فيلم و عكس دوران با هم بودنمون رو
ببينيم؟
حيف نيست اينطوري دور هم جمع شيم؟
كه بعد رفتنت قدر همو دونستيم بيش تر. كه داغونيم اما. كه مامانت...
كه دلم مي خواست روز سمپاد دسته جمعي مي رفتيم بيرون. كه نيم شه بي تو. كه همه اش اشك مي شه بي تو.
كه اين داغ، آتيشش زيادي تنده. اين تيشه واسه سنگ روح من زيادي بزرگه.
كه كاش نفر بعدي من باشم... كه ديگه خدا نكنه يه بار ديگه همچين غمي رو تاب نمي يارم...