2

مدتها بود احساس تنهایی نمیکردم

اگه در طول روز چند ساعتی هم تنها بودم، اسمش خلوت کردن بود، مدت ها بود نازی رو داشتم، واسه حرف زدن درد دل گفتن غر زدن حتی دعوا کردن...

اما الان، این روزها این ساعتایی که میگذره، همه اش سمه.

کانتکتای گوشیمو بالا پایین میکنم شاید یکی پیدا شه براش اس ام اسی چیزی بفرست

اما اینایی که اسمشون تو گوشیم هست هیچ کدوم مناسب این نیستن که بهشون بگم دلم گرفت

دلم گرفته، و تو سرمای زمستون با لباسای پشمی و بافت، دلم کافه میخواد.

به خودم و سیما قول دادم همه این به اصطلاح بطالت ها بمونه بعد کنکور، نیمه دوم بهمن

اماخب، همین امشب بهش گفتم که میدونم با یک ماه نمیشه معجزه کرد، نمیدونم چرا ادامه میدم

کنکور ارشد ...! زود از راه رسید لعنتی، من هنوز انقدر بزرگ نشدم.

دوس دارم این بار قبول شم تهران، یه جایمعتبر، نه کشک سابیدن. برای بعدش نقشه ها دارم. ولی امسال رسیدن به همه چی سخته!

اوووف، لعنتی! من مریمم، هیچ وقت یه آدم کوکی درس بخون نبودم! نیستم!

یک ماه رو ولی، به اجبار باید سعی کنم، جالبتر امتحانای این وسطه. هرچند 12 واحد ناقابل باشه.

نباید سخت بگیرم، میتونم به خودم یکسال وقت بدم، هوم؟ هرچه پیش آید... 

فکری که واسه نمایشنامه ام دارم با آهنگ هایی که اتفاقی تو فلشم بود چقدر پر رنگ تر شد

داره جون میگیره تا ترم بعد یه کار جدی شروع کن

نوشتم که مجبور به انجامش شم

1

زمستان است و من بیست و دو ساله هستم و هنوز نفس می کشم

خورشید جان...

خوب نیستم. باد آمد و رویاها را برد

به طرز غمناکی دلم تئاتر می خواهد. مرکز جهان شوم باز

دوستم ندارند گویی

خسته...  خسته... خسته...

خورشید جان، منتظرم رفتن اتفاق بیافتد و چه تلخ که تمام زمان صرف انتظار شود...

میروم. می رسم خورشید جان. یکروز لبخند می زنیم و عینک آفتابی.

زندگی بازی دشواری ست.

خورشیدم...

سلام.

1

زمستان است و من بیست و دو ساله هستم و هنوز نفس می کشم

خورشید جان...

خوب نیستم. باد آمد و رویاها را برد

به طرز غمناکی دلم تئاتر می خواهد. مرکز جهان شوم باز

دوستم ندارند گویی

خسته...  خسته... خسته...

خورشید جان، منتظرم رفتن اتفاق بیافتد و چه تلخ که تمام زمان صرف انتظار شود...

میروم. می رسم خورشید جان. یکروز لبخند می زنیم و عینک آفتابی.

زندگی بازی دشواری ست.

خورشیدم...

سلام.