800

حرف زیاد دارم، بازی را بگویم اول.

دانشجوام. دانشکده فنی-مهندسی. دوسش دارم. اما یک جای خالی دارد انگار. همه چیز هم خوب باشد یک چیز کم است.

تئاتر را مرتضی پیشنهاد داد. تابستان. خیلی به آن فکر کردم. وسوسه انگیز بود خب. حتی فکرش هم سر حالم می آورد. صبر کردم مهر شود. می ترسیدم پشت گوش بیندازم. به رضا گفتم یادت باشد که مهر بگویی قرار بود چکار کنم. یادش رفت. نگفت.

مهر که شد مامان گفت نه، منم گفتم باشد، نه.

جلسه اول 4 شنبه بود، برنامه دیگری داشتم. چهارشنبه دوم، جلسه دوم، خواستم نروم، دست دوستها را فشردم که خداحافظ، بروید خوش بگذرد. تا ایستگاه سرویس آمده بودم، سرویس هم آمد، سست بودم برای رفتن... راه برگشت سبزتر بود آخر. خیلی به مامان فکر کردم، دیدم حل می شود. انگار چراغی در من روشن شده باشد. تا درب ورودی سالن تمرین یک نفس دویدم. شروع شده بود. با همان مقنعه و شلوار جین رفتم قاطی جمع، تمرین. از همان لحظه شروع شده بودم. هفته به هفته، یک بار دور انگشت اشاره ام آن قدر می چرخیدم که سرم گیج برود و پرت زمین شوم، بار دیگر آنقدر بلند به کمک دیافراگم آکسان می گذاشتم که صدایم روی چوبهای سالن بماند. جدی تر که شد، شب های زیادی به دو بچه ام فکر کردم. به دختر لالم بیش تر. گیلی از همان موقع برایم مانده است. و خیلی سعی کردم برای تئودور بغض کنم.

آن روزها کارگردان "میم" بود و "سین" را یکی دو بار سر تمرین ها دیده بودم. اما سلام هم نداشتیم آن موقع. تا که یک روز "میم" دستم را گرفت و به "سین" معرفی ام کرد. حرف کار تازه ای بود. برای جشنواره.

تمرین های "سین" حال و هوای دیگری داشت. نقش پر رنگ تری نسبت به کار "میم" داشتم. و حالا آدم های زیادی می شناختم که تک تک آنها را دوست داشتم. و دلم برای فلسفه های میم و جدی نبودن های سین تنگ می شود.

هر دو کار تقریبا نیمه تمام ماند. اما برای من با کیلومتر صفر همه چیز تجربه بود. زیبا نیز هم.

یک روز که سعی می کردم کلمه "استفانویچ" را کامل ادا کنم و در حین ادای آن توی چشم های مرتضی نگاه کنم و خنده ام نگیرد، حواسم هیچ به دو غریبه ای که ردیف اول صندلی های خالی سالن نشسته بودند نبود. تا "میم" گفت مرا انتخاب کرده اند. برای نقش اول فیلم کوتاهشان. گفتم باشد. و همان روز بود که سین نمایشنامه اش را می داد دستم. آن غریبه هی صدایم می کرد تست بگیرد، اما سین خیلی توضیح می داد برای نمایشنامه اش. تا این که عصبی شد و گفت بازیگرمه کارش دارم. و من چقدر حالم خوب بود از شنیدن این حرف.

من پیرزن نمایشنامه سین را دوست داشتم خیلی. برای "خانه آخرتت آبادان" گفتن هایش. سین نگرانش بود اما. من می توانستم حتمن.

تست هم گذشت. بعد مدتی زنگ زدند که قرار است کار کلید بخورد. فیلم نامه اش را بارها خوانده بودم. جالب نبود. روی این موضوع که جلوی دوربین بروم یا نه خیلی فکر کرده بودم. خیلی کمک خواسته بودم. همه گفته بودند تجربه ست. تجربه بود. با این که نه بازی هایم را دوست داشتم نه گروه را آن چنان. بر خلاف کارهای تئاتر. اما تجربه بود. نور، صدا، تصویر، گریم. همه. چه خوب و چه بد فیلم تمام شد. تازگی. قرار است بعد تدوین ببینیمش. که چه دسته گلی به آب داده ام. فقط همین را بگویم که یک موضوعی، خارج از فیلم، تمام خاطره های آن روزها را خط خطی کرد. استرس را چاشنی خستگی ها کرد. ولی فیلم تمام شد. تکرار می کنم، تمام شد.

به خودم قول داده ام اگر، اگر دوباره موقعیت کار تصویری پیش آمد به هیچ وجه قبول نکنم.

تمام آن مدت مشکلات کاریم را به "سین" می گفتم. دوست خوبی بود. تمامش را با حوصله توضیح داد. و می گفت این همه سیاه فکر نکنم. باورم داد که "هر چه پیش آید خوش آید..."

من که همیشه این طور بوده ام، بعد یک پیک کاری احساس خلا و پوچی دست می دهد بهم. هی جای خالی تئاتر توی ذوق می زد. وعده هایی بود، اما برای دورترها. سین دیگر دبیر نبود و جایش مرتضی آمد. باید اساس نامه تائید می شد و خیلی مشکلات دیگر برای کانون. اما من تئاتر می خواستم.

تا که یک نفر جدید خواست کار جدیدی شروع کند. 2 بار دیده بودمش. یک بار سر جلسات تمرین و یکبار توی کافه رو به روی هم نشسته بودیم و رنگ چشمهاش برام سوال شده بود.

قرار تست بود. دو دل بودم. بیش تر از دو تا دل یعنی. خیلی فکرها از سرم می گذشت. سعی کردم نروم. بهتر بود برایم. یعنی فکر می کردم بهتر است اگر دور باشم از این ماجراها.

نشد. نتوانستم. یک روز بیکاری ام، بی آنکه کار مفیدی در دانشگاه داشته باشم یا حتی کلاس، بی آن که تصمیمی گرفته باشم برای رفتن یا نه، تا دانشگاه رفتم. و بعد دیدم باید بروم تست، که مدت ها با خودم مشکل پیدا نکنم.

یعنی حرف "الف" یادم افتاد. "مگه تئاتر عشقت نیست؟" آن روز ته دلم به الف گفتم بی خیال داداش! نهُ نیست. آن روز دیدم بعله، هست. شده.

کارگردان جدید "جیم" بود. از آدم های جدید ترس دارم. راجع بهش پرسیدم. باید می فهمیدم پشت چشم هایش چیست. حرفه ای بود. ترسم بیش تر شد. که نتوانم. که ردم کند.

تست عبارت بود از چند موقعیت حرفه ای. دنبال چارلز گشتم و با هم سلولی 20 ساله ام که خود کشی کرده بود حرف زدم و چیزهای دیگر. خودم را دوست داشتم. و همین قانعم کرد که چه یک روز زنگ بزند بگوید بیا سر تمرین چه نه، من دلم آرام شده بود بلاخره.

بعد جور و پلاسم را جمع کردم بروم فیلم ببینم در دانشگاه. هیوگو بود اسمش. نمی دانستم چیست. جز اسکار بردنش. 20 دقیقه اولش رد شده بود. حرف از عشق بود و سینما. فیلم. مشکل من بود گویا. فیلم شده باشد انگار. آخرین ردیف صندلی های سالن، توی تاریکی، روی یک صندلی جدا از بقیه صندلی ها نشسته بودم و تنها، فیلم را می دیدم. آن هم هیوگو، فیلمی با آن موضوع. سرم را که تکیه دادم به دیوار چوبی سالن تا آخرین صحنه هایش هم رد شود، انگار صدای خودم روی دیوارهای سالن مانده باشد. سالن نمایش فیلم دانشگاه همان سالن تمرین خودمان بود. انگار آکسان هایم را دوباره بریزد توی گوش های خودم. انگار حرف داشته باهام.

بعد فیلم، یعنی بعد - تست  - فیلم و  - دیوار چوبی خیلی حالم خوب شد.

دعا می کنم "جیم" خبر خوبی برایم داشته باشد.

 

* بدون برنامه بود ها. اما خوب است که ۸۰۰ است. هوم؟

801

وقتی رضا یزدانی می خونه:

با گریه گم می شم تو مهمونا

دیدی یه جاهایی رو مجبوری.....

802

آدمی خنگ است گیلی، احمق.

آدمی تا لب مرز از دست دادن نرود نمی فهمد انگار. که چقدر برایش ارزشمند است آن چیز.

آدمی احمق است گیلی. من نیز هم.