امروز به تجربه دریافتم که من تحمل کمی واسه مشکلات دیگران رو به دوش کشیدن، دارم.

امروز س در رابطه با اتاق و سوئیت از دست گ ناراحت بود. و گ هم داشت تک روی می کرد.

از پریروز، من مادر 6 تا دختر شدم و الان دیدم من نمیتونم مادر بودن رو تحمل کنم.

ضعیف تر از یه مادرم. ضعیف تر از اینکه به درد دل بچه هام گوش بدم و کمکشون کنم و خودم افسرده نشم.

شاید خبر خوبی واسه امید و گیلی نباشه، اما مادر بودن سخته بچه ها.

امروز فقط به غرغرهای "س" گوش دادم و بهش گفتم جبهه نگیره تا فعلن این چند روز بگذره، بعدش میشینیم با بچه های دیگه سوییت مشکلاتمون رو میریزیم رو دایره.

از اون طرف؛ "ت" گفت که به کمک توی فهرست بندی ورد و endnote لازم داره.

دوتا دوستی که امروز اولین تجربه دوری از خونه و خانواده رو داشتن رو دیدم. یه ساعتی پیششون نشستم و نمیدونستم چی باید بگم. نمیدونستم هرچی که میگم چه طور راجع به من فکر می کنن. نمیدونستم چطور آروم میشن. شاید بیشتر از کمک، غصه های اونا توی دل منم نشست و حالم گرفته شد.

من واسه این دوتا دوست، فقط شام درست کردم و بردم اتاقشون. کار کوچیکی که خیلی خسته ام کرد. چون من نمیتونم واسه بقیه مادری کنم.

بهشون گفتم بیان اتاق من شام بخورن، اما بعد که دیدم فضای سوئیت متشنجه، غدارو بردم اتاقشون.

چرا بین این همه حرف امروز، من باید واسه 8 صبح فردا یه مقاله رو کامل بخونم و با استاد تحلیلش کنم؟

چقدر امروز تلفن های رضا رو کوتاه جواب دادم. دلم نمیخواست به رضا بگم خسته ام. دوست نداشتم فکر کنه من آدم ضعیفی ام. اما از اینکه کوچکترین مسئولیتی راجع به بقیه به گردن بگیرم، خسته میشم.

پیر شدم...؟ شاید...

به مامان گفتم موهای سفیدم 16 تاست و کلی ناراحت شد و دعوام کرد. پرسید با خودت چیکار میکنی؟

چی باید می گفتم؟

امروز "ا" رو هم دیدم که روی تختش مچاله شده داشت گریه می کرد. هرچی پرسیدم گفت دلم گرفته.

شاید من بد موقع بدجا ظاهر شدم و از چیزهایی که نباید اطلاع پیدا کردم.

امروز حتی پف چشم های "پ" رو هم دیدم. اولین تجربه دوری از همسرش. داشت روز می شمرد از روز اول.

امروز غصه خونه و خوابگاه نداشتن "م" و "پ" رو هم داشتم. چرا من غصه دیگرون رو به اندازه خودشون توی وجودم حس می کنم؟

دخترم "م" هم که فقط چند روز مهمون سوئیت ماست، نگرانشم. که یه وقت کسی بهش به عنوان فردی اضافه چیزی نگه. که یه وقت رو در وایسی نکنه چیزی نخوره. که گشنه تشنه نمونه. که رو زمین نخوابه...

حتی به "پ" سپردم واسه شب بیاد بالشت و ملافه ببره. روی تختی که تشکی نداره شب رو سحر کنه...

دیشب فیلم "لئون" رو دیدم.

زندگی فقط وقتی بچه ایم سخته یا همیشه سخته؟ همیشه سخته...

زندگی فقط امروز و واسه من و دخترام و دوستام سخته یا همیشه سخته و واسه همه؟ همیشه و واسه همه.

نباید پشت تلفن واسه رضا غر بزنم.

یه قسمت از حال خوبم رو همیشه واسه پشت تلفن صحبت کردن با رضا و مامان نگه می دارم.

یه قسمت از حال خوبم که با صدای از راه دور اون ها، بهتر هم میشه.