746

بلی، این هم از کنکور ارشد. به نسبت چیزی که خوانده بودم اوضاع بدی نداشتم. اما اگر خوانده بودم، می شد رتبه خوبی داشت. می شد تهران قبول شد. البته فکر می کنم در بدترین حالت 1500 و در بهترین حالت 500 شوم. نمی دانم. هیچ معلوم نیست. بیرون از این بازه خب متعجب خواهم شد.
باید تا اردی بهشت صبر داشت و به آن فکر نکرد. این مدت باید به المپیاد برسم و پروژه. و البته تفریحات سالمه و دیگر قضایا.
اما قول داده ام اگر کارم به سال بعد کشید، دو رقمی شوم.
دیگر نباید به آن فکر کنم، هوم؟ نباید فکر کنم. به خودم بقبولانم که فکر نکنم. فکر نکنم... فکر نکنم!

جالب تر اینکه قبل آزمون کارت ملی م گم شد! خوب شد حوزه دانشگاه خودمان بود. پیدا شد. ولی از فشار عصبی که آن لحظه روی من بود، نزدیک بود گریه کنم و بعئ خودم به حال خودم خندیدم.

باید سری به کتابهای داستان بزنم. باید همشهری داستان بخوانم. باید به لیست کارهایی که برای بعد کنکور گذاشته ام سری بزنم. باید فیلم ببینم. باید بخندم.
بلی.
free to fly
خسته ام و خوشحال.



* اردی بهشت هام همیشه سبز و خوب بوده اند. باشد که اردی بهشتی خوب تر باشد...

747

این یک پست بی اندازه طولانی است.

پسورد برای کسانی ست که خودشان بخواهند.

تمام.

ادامه نوشته

748

توی راه برگشت به خونه، باید از کوچه ای رد شم که همیشه دوست داشتم توی مسیرم یکی از اینا باشه.
یه کوچه باریک با کلی پله...
و به این فکر می کنم که اگه کسی قصد کشتن منو داشته باشه، این بهترین موقعیته. خصوصن وقتی بعد ده دوازده ساعت با کلی خستگی و سر درد و بی خوابی و گشنگی محض دارم برمی گردم.
امروز از پله ها که بالا می اومدم باد منفی پونزده درجه تمام عضلاتم صورتم رو منجمد کرد. تاکید می کنم، منجمد کرد.
فکر می کردم عینکم دیگه هیچ وقت از صورتم جدا نخواهد شد. و دو تا حفره عمیق روی پیشونیم ایجاد شده باشه.
اینجا یه قسمت گم شده از سیبری بود. این آپارتمان های دور افتاده از شهر، این جا این حاشیه شهر، این جا بین کوه ها، که تا چشم کار می کنه کوهه. این جا دمای هوا با چیزی که هواشناسی شهر اعلام می کنه خیلی متفاوته. و شاید ما تبعید شدگانیم!
آزمون روز جمعه س. خوبه.
دروغ چرا، از بین تمام تکنولوژِی ها و فضاهای مجازی این روزها، من جز بلاگفا، درگیر اینستاگرامم و دیگر هیچ.
اینستاگرام دوست داشتنیه.


* شاید پست هام صوتی شد. فقط یه لینک دانلود گذاشتم. همینا با صدای خودم. با حس خودم. قطعن یه تمرینه برای بیان تئاتریم. ولی خب امکانات می خواد! یا با یه گوشی هم می شه چیزی قابل تحمل ساخت... هوم؟

749

اردی بهشت امسال، همان اولین سفر دو نفره مان، از قسمت چاپ نمایشگاه کتاب، دفتری خریدم برای نوشتن. نوشتم هم. ولی خب، تنفس در این صفحه یک طور دیگر است.

این روزها هر وقت توی ذهنم نوشتن را تمرین می کردم و تنهایی از نوشته هایم لذت می بردم، سعی می کردم جلوی این ذهن نوشته ها را بگیرم، که هر وقت کاغذ سفید آمد نشست روی میز، بنویسم.

اما همین برگه های سفید هراس می اندازند به دل. نوشتن آدم عوض می شود اصلن.

بعد سروع کردم به ضبط صدا و گفتن ذهن نوشته ها. اما این موقع که آدم فکر می کنئ چه بگوید اصولن خراب می کند.

بعد فکر می کردم کاش سرعت دست نوشته اندازه ذهن نوشته بود. یا لا اقل ذهنمان مانیتور داشت همان ها را نشان می داد. این طور که دست هامان آرام آرام می نویسد، تا یک جمله و یک حرف تمام شود به اندازه یک صفحه کلمه و حرف و فکر توی ذهنمان چرخ زده است.

لعنتی درست وقتی که به شدت از تمام امکانات نوشتن دوری یا تمرکزت روی کار دیگری ست، ذهن نوشتن ها شروع می شود.

مشترک همشهری داستان شدم.

برای ترم آخر هم انتخاب واحد کردم.

مادر هم اتفاقی شیر کاکائو پاکبان خریده بود.

پنج شنبه صبح معنی خاصی ندارد. اگر برنامه ای نداشته باشم، خواب باید باشم. این پنج شنبه برای مشاوره اجرای جشنواره دانشجویی دوستانم، دعوت شده بدوم به تمرین تئاترشان. بعد سوار همان تاکسی شدم که موج رادیوش جایی تنظیم بود که باید باشد. پنج شنبه نه صبح معنا گرفت. صدای آشنای خندیدن کسی در رادیو. صحبت هاش. با همان بیان تئاتری که دارد. خنده هاش خنده آور بود. آدمی از خوشحالی دوستانش خوشحال می شود. آن صدای یک دوست بود. کارشناس برنامه یک دوست بود. و من تا قبل از شروع تمرین همچنان می خندیدم.

آخرین شنبه هم شروع شد. از شنبه بعد من به زندگی سلامی دوباره خواهم داد.

ذهنم خسته شده.

کمی مردن می خواهد تا دوباره زندگی را شروع کند.

فعلن کمی می میرم.

شمارنده پست ها به حالت عادی برگشت.

3

دلم شیر کاکولی پاکبان می خواهد و قلی را که تا دروازه ارک پیاده برویم.

اما قلی بعد آن ماجرا هیچ وقت زنگ نزد. منتظرش بودم و زنگ نزد.

صبح ها ترانه ابی و آب پرتقال و بوی عود یعنی باید تا ظهر ورق بازی کرد.

تئاتر یک میان وعده پر کالری و اینستاگرام پر چرب است.

برای طرح ها و پروژه های جدید نقشه میکشم و فکر میکنم یک هفته بعد به یاد خواهم آوردشان؟

زندگی سخت زیباست. به سختی نفس میکشم و وجدان درد تا گلو بالا آمده تا خفه کند.

هوا که گرم شد پیاده روی های طولانی مدت لازم خواهد شد.

از تمام چهره های آشنا، به خصوص چهره ها و یادهای خاک گرفته استقبال می شود.

باید دستی به سر و روی پناهگاه بکشم که تاب مرا بیاورد.

اصلن غرق در آینه ها و کتاب و موسیقی باید شد.

یک نفر برایم شیر کاکولی پاکبان بخرد و به قلم زنگ بزند.

کفش هایم کو؟

رفتن نزدیک است، حتی اگر قراری به رسیدن نباشد.

معجزه ای باید.