اردی بهشت امسال، همان اولین سفر دو نفره مان، از قسمت چاپ نمایشگاه کتاب، دفتری خریدم برای نوشتن. نوشتم هم. ولی خب، تنفس در این صفحه یک طور دیگر است.
این روزها هر وقت توی ذهنم نوشتن را تمرین می کردم و تنهایی از نوشته هایم لذت می بردم، سعی می کردم جلوی این ذهن نوشته ها را بگیرم، که هر وقت کاغذ سفید آمد نشست روی میز، بنویسم.
اما همین برگه های سفید هراس می اندازند به دل. نوشتن آدم عوض می شود اصلن.
بعد سروع کردم به ضبط صدا و گفتن ذهن نوشته ها. اما این موقع که آدم فکر می کنئ چه بگوید اصولن خراب می کند.
بعد فکر می کردم کاش سرعت دست نوشته اندازه ذهن نوشته بود. یا لا اقل ذهنمان مانیتور داشت همان ها را نشان می داد. این طور که دست هامان آرام آرام می نویسد، تا یک جمله و یک حرف تمام شود به اندازه یک صفحه کلمه و حرف و فکر توی ذهنمان چرخ زده است.
لعنتی درست وقتی که به شدت از تمام امکانات نوشتن دوری یا تمرکزت روی کار دیگری ست، ذهن نوشتن ها شروع می شود.
مشترک همشهری داستان شدم.
برای ترم آخر هم انتخاب واحد کردم.
مادر هم اتفاقی شیر کاکائو پاکبان خریده بود.
پنج شنبه صبح معنی خاصی ندارد. اگر برنامه ای نداشته باشم، خواب باید باشم. این پنج شنبه برای مشاوره اجرای جشنواره دانشجویی دوستانم، دعوت شده بدوم به تمرین تئاترشان. بعد سوار همان تاکسی شدم که موج رادیوش جایی تنظیم بود که باید باشد. پنج شنبه نه صبح معنا گرفت. صدای آشنای خندیدن کسی در رادیو. صحبت هاش. با همان بیان تئاتری که دارد. خنده هاش خنده آور بود. آدمی از خوشحالی دوستانش خوشحال می شود. آن صدای یک دوست بود. کارشناس برنامه یک دوست بود. و من تا قبل از شروع تمرین همچنان می خندیدم.
آخرین شنبه هم شروع شد. از شنبه بعد من به زندگی سلامی دوباره خواهم داد.
ذهنم خسته شده.
کمی مردن می خواهد تا دوباره زندگی را شروع کند.
فعلن کمی می میرم.
شمارنده پست ها به حالت عادی برگشت.