694

زنگ زدم به معلم خصوصیم و ازش خواستم تموم کلاس های منو کنسل کنه.

قبول نکرد و گفت هفته بعد می بینمت.

با بغض گوشیمو قطع کردم و بعدش های های گریه کردم.

درست مثل اون فیلم نامه نانوشته ای که جند روزه توی ذهنم دارم تماشاش می کنم.

695

آدرس وبلاگم رو عوض کردم. یه بار دیگه. برای این که توی تنهایی عمیق خودم تنهاتر شم و دست کسی نرسه به حرف هایی که با خودم می زنم.

دیشب (نزدیکی صبح) حافظ می خوندم. این غزل اومده بود؛

 دوش دیدم که ملائك در میخانه زدند گل ادم بسرشتند و به پیمانه زدند 
 ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت با من راه نشین باده مستانه زدند 
 آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه کار به نام من دیوانه زدند 
 جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند 
 شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند 
 آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع آتش آن است که در خرمن پروانه زدند 
 کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند 

بیا یه بار دیگه خودمونو گول بزنیم و بگیم حالمون خوب میشه.

بعد این غزل داشتم یادداشت های ویریجینیا ولف رو می خوندم. یادداشت های روزهای آخرش رو.

با این که من هیچ وقت به کاری که کرد فکر نمی کنم، می خواستم ببینم پوچی زندگی از نظرش همونه که منم می بینم؟

نوشتن یادم رفته که.