761

حمید گفت بیا این کارتون را باهم ببینیم، اسمش "روباه بود و ماه" بود.

اسمش آنقدر خووب بود که از خواب بشود گذشت. ساخته ای از کانون پرورش فکری و کودکان و نوجوانان بود.

با موسیقی هاشو تنهایی روباه من گریه داشتم. گریه داشتم برای روباهی که عاشق ماه شد. به خانه اش آورد و باز روباه تنها بود. عشق را کنار خود داشت و باز تنها بود. آنقدر که ماه را برگرداند سرجاش تا آنجا بدرخشد اما باز دوسش داشت. برایش غذا پخته بود، سختی ها داشت. ماه خانه اش را هم خراب کرد وقتی بدر شد، اما دوسش داشت و اما باز تنها بود.

من برای روباه گریه داشتم امشب.

762

آدم باید از یه جایی شروع کنه جدی مطرح شدن رو... هوم؟

ی فکرایی دارم.

همشهری داستان رو دوست دارم من.

763

دیروز بچه های کانون تو جشن روز دانشجو اجرا داشتن و من تموم مدت دلم میخواست روی صحنه بودم به جای آنها. از تمام اجراشان فیلم گرفتم

بعد وقتی برمیگشتم خانه حالم خیلی بد شد. از وقتی هزار ساله شدم مریض شدم. با سوار شدن به هر ماشینی و با اولین ترمز بالا می آورم.

برای همین وقتی دوتا چشم هام داشت تیر میکشید بابا را مجبور کردم کنار اتوبان نگه دارد تا توی جوب بالا بیاورم. اما خنکی هوا و نم نم باران خوبم کرد. داشتم با تمام سلول هام میلرزیدم و فشار خونم آنقدر پایین بود که اگر از در ماشین نگرفته بودم حتمن زمین خورده بودم.

اما تا دراز به دراز جلوی بابا نمیری باورش نمیشد مریض هستی. برای همین اشاره هم نکرد برویم دکتر یا وقتی خواستم کنار بزند غرولندکرد که بغل ماشین هست.

برای همین وقتی مریض میشوم به غلط کردم می افتم بس که حرص میخورم.

حالا چه فرقی میکند که تمام کارهای روزمره ام به خاطر ضعف بدن و سردرد مختل شود.

تمرکزم در کلاس ها صفر شود و رفت و آمد مشکل. وقتی همیشه انقدر سردرد و چشم درد دارم که اعصابم ضعیف باشد و کم حوصله باشمم. که وقتی دوست دارم نتوانم به درسها و کارهام برسم. حالا چه فرقی میکند که تمام این ها با یک قرص سینوزیت یا میگرن می توانست حل شود. چه فرقی میکند که فشار خونم پانزده شود یا هفت.

دلم میخواهد چشم تو چشم هاش بگویم من به خاطر کمبود توجه ادعای سرطان نمیکنم که، من فقط تموم بیست و چهار ساعتم مختل شده و بیشتر ساعت ها برای بهتر شدن باید خواب باشم. وگرنه خواب که هدر دادن دقیقه هام است وقتی انقدر مشغله دارم. که من کاش اندازه همکلاسی هام میتوانستم خوب باشم فقط. کسانی که در شرایط مشابه من هستند.

کم خون شدن هام به درک. فقط جوری که بتوانم سرپا باشم و کارهام را جابه جا کنم کافیست پدر.

دلم میخواست چشم توی چشم هاش میگفتم حلالت نمیکنم برای تمام روزی که درد تا اشکهام رفته بود و من حاضر شدم خیلی مسکن بخورم و آن دکترهای نفهم خیلی مسکن تزریق کنند و من تمام روز نگران امتحان فردام باشم و بالا بیاورم و آخر روی تخت بیمارستان باشم با ماسک اکسیژن. که با آنهمه بدحالیم...

یعنی لعنت به من وقتی حالم خوب نیست.

یعنی لعنت به تمام مسکن ها که مثل حخواب. 

من گاهی فقط به تو نیاز دارم و فکر میکنم بعدها سخت نتیجه اش را خواهیم دید.

که کاش اینهمه بذر کاشته نشده بود.

من 

764

من هزار ساله شدم. طنز تلخ.

حالا می توانم از پس چشمهای هزار سالگی چیزهایی ببینم که قبلن وجود نداشت.

و میتوانم به تمام دنیا لبخند بزنم.

من هزار ساله ام...

765

آخرین نفسهای بیست سالگی

بعد امشب هزار ساله خواهم شد من.

766.2

این طور وقت ها فقط به مرگ فکر میکنم. و دود نعنایی.

که بعد مرگ یکیمان هست که پشیمان خواهیم شد و جسرت خواهیم خورد.

و بعضی مواقع به اتفاقاتی فکر میکنم که ممکن است برای من بیفتد تا برای بقیه شان تلنگر باشد.

و روزهایمان که میگذرند. حیف میشوند. و به دنبال هم بیست بیست و یک و بیست و دو ساله خواهم شد.

بدون آنکه واقعیت های زندگیم فرق چندانی کنند.

مگر اینکه برای کنکور ارشد کاری انجام دهم که کاری باشد.

خدایا، این کرختی را از زندگی هامان بگیر.پنج آذر بود. و نه



چهار آذر بود. یک داستان کوتاه نوشتم از دیروزم که مسجد را دودر کردم اما سوژه ی عالی پیدا کردم

به زودی در آن یکی وبلاگم خواهم گذاشت.

766

پنج آذر بود. و از آن مهمتر، عاشورا.

صبح که بیدار شدم، تنها بودم. امپراطوری خانه را به من سپرده و رفته بودند.

اما همه شان جدا از دیگری.

قهر اعلان نشده ادامه داشت

یک بار برای کسی گفتم که هرکس در زندگی اش به چیزی تکیه میکند. آن چیز برای من شکسته است.

حرفم که تمام شد و سرم را بالا آوردم توی چشم هایش اشک بود.

پرسیدم به نظر آدم خوشبختی میام؟ تکه پیتزایی که گاز زده بود را قورت داد و راست  یا دروغ گفت نه

تکیه گاه و غرور من خانواده بود.

شاید ظاهر امر خیلی ساده باشد. اوضاعمان افتضاح نباشد و از خیلی های دیگر بهتر باشیم.

اما موضوع سطح انتظار است.

از دوستی که درجه یک باشد نارو بخوری حتمن میمیری. در حالی که همان نارو را بقیه روزی صدبار میزنند شاید.

حالا من بعد سالها میبینم آن عشق و درک متقابل و فهم و پختگی که توی رویاها با خانواده داشتم وجود خارجی ندارد.

کمرنگتر است. و حالا خودخواهی و غرور و تنش انقدر زیاد است خارج از تحمل من.

و سکوت، قهر اعلان نشده، برای من مثل سمی است که روحم را تحلیل می برد.

در میانه ی دو نفر گیر کردن سخت تر از بودن در یک طرف دعواست.

بعد فکر میکنم من و مادرم و حمید چقدر در جمع های سه نفری مان خوشبختیم. و با ورود آن دوتای دیگر چقدر اعصابمان متشنج است.

و چفدر برای زندگی مادرم، حمید و خودم دلم میسوزد.

و اشکهایم را در دلم میریزم. و همه اش آرزو میکنم کاش کاری از دستم بر میآمد. کاش کمتر بی مصرف بودم.

مفس عمیق.

با این فکرهاست که صبح به ظهر رسید. و ظهر، اگر یک ثانیه بیشتر تنها می ماندم شاید اتفاقىمی افتاد.

قرار بود شام جایی باشیم. قرار بود شب هم برنگردیم خانه. قرار بود روز خاصی باشد.

اما در سکوت گذشت. و هرکسی سعی داشت خودش را مشغول کاری نشان دهد که مجبور نباشد حدف بزند. دیگری را نگاه کند.

و فقط حمید و حرفهاش و صداش دلیل جریان زندگی در خانه بود.


767

شش صبح. زنگ زد آدرس خواست هلیم بیاورد. گلو درد اذیتم میکرد.

طبق معمول هرسال نهار را با خاندان مادری میگذرانیم.

امسال انقدر کف دست هام سرفه کرده بودم که نمیشد دارچین های یا حسین را من روی شیر برنجها بریزم.

باور کن کسی هم نتوانست جایم را بگیرد.

بعد شام را با خاندان پدری میگذرانیم. آنجا سرحال تر بودم. یعنی قرص ها اثر کرده بودند.

فاصله ی این دو تمامن به سکوت گذشت.

سکوت بین پدر و مادر. بدون اینکه اعلام کنند قهر باشند.

و من چقدر نگران قلب و فشار خون مادر میشوم. و من چقدر از دوست داشتن تمام مردهای زمین بدم می آید آن وقت.

در سکوت هم برگشتیم. از راه فرعی جلوی آمادگاه. چقدر جنگل ها در شب ها خوفناک میشوند.

و سگهایشان. و درختهای بریده شان حتی.

صدایم بدجور خش دار شده است. و اما زیاد حرف میزنم هنوز. تیر میکشد زیاد.

عصر یکی از کتابهای خودم را از قفسه های اتاق پریسا برداشتم و خواندم. مستور بود.

یکی بهم گفت چشمهات چه شیشه ای شده اند. لنز نداشتم که

امروز بیخود گذشت

جز عکس هایی که از شمعهایم پای دیگ نذری گرفتم.

چقدر دلم میخواست اف بی ام براه بود تا عکسهایی که میگرفتم را به اشتراک بگذارم

گاهی آدم نیاز پیدا میکند توسط دیگران فهمیده و کشف شود.

الان از آن گاهی هاست.

چهار آذر بود.

768.2

چقدر پست مطلب با این گوشی مزخرف است

هرطور هم حساب میکنم زندگی بهینه من عصر تا شب است که شکل میگیرد

بگذار تلویزیون خاموش باشد. ما هم لباس سیاه هایمان را پوشیده ایم.

سه آذر بود امروز. بلی. بیست سالگی ام را دوست میدارم گیلی.

768

من بودم و خودم.سه آذر. مدتها بود همدیگر را در خلوت ندیده بودیم.

من برای خودم در آشپزخانه چای میریختم و خودم در اتاق برای من با صدای بلند داستان میخواندم

من  قطعه "خاطرات" از آلبوم حریق خزان را میگذاشتم و خودم صدای داستانم را ضبط میکردم

بعد جلوی آینه می ایستادم و هی به خودم نگاه میکردم. خیلی تا. هزار دقیقه شاید

به نمایشنامه هایی که داشتند در ذهنم شکل میگرفتند بها دادم و مستور خواندم

لقمه کالباس در دهانم گذاشتم و با فشردن پاور سگرت دود نعنایی قورت دادم

هی انگار چیزی گم کرده باشم در امپراطوری ام قدم زدم و خسته که شدم، فهمیدم باید نقاشی میکردم و فراموش شده.

بعد دیگر دیر شده بود برایش. وقت شلوغ شدن خانه بود و مهمان های ناخوانده برای شام.

تمام سطرهای صد کتاب و جزوه درسی تمام روز را بیهوده انتظار کشیدند.

و مقاله های سنگین آی اس آی برای ترجمه معطل شدند.

اما تمام مهندسان روی زمین بدانند که یک روز اینطور زندگی کردن سخت تر از هشت تا هشت کلاس رفتن بود.


769

امشب مرا یاد یلدا می انداخت.

یک عالمه پوست تخمه / پوست های نارنجی نارنگی را هم بیندازی رویش

هوای بیرون سرد باشد

و مهم تر از همه هر پنج تایمان باهم دور هم باشیم

جای انار و شلغم خالی.

نه اینکه هر شب ما به خوبی یلدا باشد

که یلداهامان مثل شب های دیگر معمو لی ست.

امشب سهراب در سرم شعر میخواند.

من خوبم. دو آذر بود.

770

یک آذر. صبح ترجیح دادم زیر پتوی گرم بمانم و کلاس نروم.

ترجیح دادم یکم مرتب شوم جبران تمام هفته.

بعد ساعت یک و سی که سر کلاس عمومی تاریخ تحلیلی نشسته بودم ترجیح دادم به جای درس, کوله پشتی نفر ردیف جلویی را بکشم.

اما وقتی کوله پشتی اش را برداشت و کتابهایش را ریخت داخلش و کیف را بغل کرد نقاشی من ناقص ماند.

با نوک انگشت زدم روی شانه اش و نقاشی را نشانش دادم.به محض دیدنش متوجه شد وکوله پشتی اش را گذاشت درست سر جاش.

بعد سحر اریگامی یادم داد و حالا من می توانم درنا بسازم.

فوج اثیری درناها در باران.

کافه نشین شدیم دو سه ساعت. بعد برای اینکه بوی سیگار دیگران از لباسهامان بپرد زیر نم نم باران قدم زدی

و من برای کسی توضیح دادم چرا پیر شده ام و چه حسی دارم

آخرین اپیزود فرار از زندان را هم انگار واجب باشد امروز دیدم.

شاید لازم باشدچند آزمایش کوچک انجام دهم و خیالم راحت شود که کم خون نشده ام.

و شاید روان پزشک حتی

اگر داستان هایم را ننویسم خفه خواهم شد.

و سکوت حاکم تر.

احساس میکنم ضریب هوشیم به شدت کم شده

تمرکز هم ندارم.

771

امروز یک آذر بود. و معنی اش این است که ده روز دیگر من بیست و یک ساله می شوم

همیشه فکر میکردم بیست سالگی باید خیلی خاص باشد

ده روز دیگر فرصت مانده که بیست سالگی ام خاص شود

اولین اجرا روی صحنه در مهر بیست سالگی برایم ماندگار خواهد بود

شروع بیست سالگیم با هیجان انگیزترین جشن تولد شروع شد

در میان شلوغی دوستام. حالا که تمام میشود من تنهام. و شمع هزار سالگیم را فوت خواهم کرد

من هزارساله میشوم.

برای هرکدام از ده روز باقیمانده دوست دارم اتفاقی خاص بیفتد

دوست دارم اتفاقی ویژه بساز

ده روز لذت از باقی مانده ها.