پنج آذر بود. و از آن مهمتر، عاشورا.
صبح که بیدار شدم، تنها بودم. امپراطوری خانه را به من سپرده و رفته بودند.
اما همه شان جدا از دیگری.
قهر اعلان نشده ادامه داشت
یک بار برای کسی گفتم که هرکس در زندگی اش به چیزی تکیه میکند. آن چیز برای من شکسته است.
حرفم که تمام شد و سرم را بالا آوردم توی چشم هایش اشک بود.
پرسیدم به نظر آدم خوشبختی میام؟ تکه پیتزایی که گاز زده بود را قورت داد و راست یا دروغ گفت نه
تکیه گاه و غرور من خانواده بود.
شاید ظاهر امر خیلی ساده باشد. اوضاعمان افتضاح نباشد و از خیلی های دیگر بهتر باشیم.
اما موضوع سطح انتظار است.
از دوستی که درجه یک باشد نارو بخوری حتمن میمیری. در حالی که همان نارو را بقیه روزی صدبار میزنند شاید.
حالا من بعد سالها میبینم آن عشق و درک متقابل و فهم و پختگی که توی رویاها با خانواده داشتم وجود خارجی ندارد.
کمرنگتر است. و حالا خودخواهی و غرور و تنش انقدر زیاد است خارج از تحمل من.
و سکوت، قهر اعلان نشده، برای من مثل سمی است که روحم را تحلیل می برد.
در میانه ی دو نفر گیر کردن سخت تر از بودن در یک طرف دعواست.
بعد فکر میکنم من و مادرم و حمید چقدر در جمع های سه نفری مان خوشبختیم. و با ورود آن دوتای دیگر چقدر اعصابمان متشنج است.
و چفدر برای زندگی مادرم، حمید و خودم دلم میسوزد.
و اشکهایم را در دلم میریزم. و همه اش آرزو میکنم کاش کاری از دستم بر میآمد. کاش کمتر بی مصرف بودم.
مفس عمیق.
با این فکرهاست که صبح به ظهر رسید. و ظهر، اگر یک ثانیه بیشتر تنها می ماندم شاید اتفاقىمی افتاد.
قرار بود شام جایی باشیم. قرار بود شب هم برنگردیم خانه. قرار بود روز خاصی باشد.
اما در سکوت گذشت. و هرکسی سعی داشت خودش را مشغول کاری نشان دهد که مجبور نباشد حدف بزند. دیگری را نگاه کند.
و فقط حمید و حرفهاش و صداش دلیل جریان زندگی در خانه بود.