گفتم چقدر می تونه جالب باشه، وقتی داشتیم با سحر راجع به مرگ هیلا حرف می زدیم.

پرسید چی؟

بعد یه مکث طولانی گفتم... همین که بزنی به دل طبیعت و شب و روز اونجا باشی

که دروغ گفتم

ترسیدم راستش رو بگم... که می دونم روش تاثیر می ذارم.

می خواستم بگم

چقدر می تونه جالب باشه خودکشی... که وقتی داری یه قرص رو می خوری می دونی دیگه همه چی تموم می شه. بی برو برگرد. همه چی. فارغ از تموم نگرانی ها و دلهره ی زندگی لعنتی.

زمانشو خودت تعیین می کنی. تصمیمشو خودت می گیری. و یه روز اتفاقی مچتو نمی گیره مرگ.

دلم مرگ می خواست. راست ِ راست.

خیلی دلم براش تنگ شده. کاش می شد کاری براش کرد... کاش...


* فردا مراسم چهلمین روز بعد مرگشه... دلم خیلی براش تنگ شده... این چهل روز خیلی کم داشتیمش. کاش می شد براش کاری کرد. کاش می شد برگشت عقب... به ثانیه ای که قرص توی دستش بود. شاید این بار نخورد... لعنت به این زندگی!

چرا چشمش رو به این دنیا بست؟ هان؟ چرا؟ مرگ خیلی بزرگ تر از شعوره منه... درکش نمی کنم... خدایا!

کاش می شد براش کاری کرد... دلم تنگشه آخه... می فهمی؟

* من نمی تونم تو هیچ بلاگی کامنت بذارم... مشکل از مرورگره یا نت؟