808
یه دلیل محکم واسه سیگار کشیدن پیدا کردم...

اما هنوز ورق بازی می کنم.
* اخمقانه بود... که دلم خواست بابا به منم بگه دوست دارم... که نگفت... احمقانه بود.
+ نوشته شده در پانزدهم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 2 AM توسط دومان
|
یه دلیل محکم واسه سیگار کشیدن پیدا کردم...

اما هنوز ورق بازی می کنم.
* اخمقانه بود... که دلم خواست بابا به منم بگه دوست دارم... که نگفت... احمقانه بود.
هر وقت تلفن خونه زنگ می خوره و اتفاقی من جواب می دم، می پرسن حال مامانت چطوره؟ باید کلی فکر کنم و رفتار مامان در 24 ساعت گذشته رو از نظر بگذرونم. که نپرسم چطور؟ که با تعجب نگن آخه دیروز کمرش یا پاش یا قلبش درد می کرده... که نفهمن بی خبر بودم.

... که نفهمن بی خبر بودم.
* مامان! یکی یه دونتو چطور بار آوردی؟ هوم؟ چرا باید پشت در بسته ی اتاق باشه و از تو بی خبر؟ دردتو به کی می گی؟