دروغ چرا... ناراحتم نازی. خیلی.
می دونی، فردا تولد سیناست. یه اس تبریک براش
فرستادم. خیلی فوری جواب داد.
عصر یکی از همکلاسیا اس زد کلی بحث کردیم با هم.
چند مین پیش مزاحمه زنگ زد، 3 بار. اس زد. حوصله شو نداشتم نازی.
همونی که بعد 3و4 سال دوباره زنگ زده و ادعا
داره منو نمی شناسه. بعد معلوم می شه می شناسه و فقط صحبت رو کش می ده...
می دونی، اینا همه چیزیه که گاهی ایراد می گیری.
که همیشه تورو به اینا فروختم. که اینا بیش تر برام ارزش دارن.
امشب همه ی اینارو یه جا داشتم. فقط تو نبودی.
تو نبودی و هیچی معنی نداشت نازی. نه شام امشب خوشمزه بود نه کیکی که حمید برید.
امشب فیلم ماری چی مسخره نبود، درد داشت.
ندیدی که بی تو هیچ چی مهم نبود، چه برسه که
بخوام تورو به یکی از اینا بفروشم.
تنها بودم. وقتی می گم تنهام دعوا می کنی. اما
گاهی هستم. مثه دیروز. مثه امروز.
امروزی که زنگ بزنم رد کنی. میس بزنم جوابی
نباشه. اس بزنم عکس العملی نباشه. تنها باشم. مثه این که خطت یه طرفه شده باشه
امشب.
انتظار نداشتم به خدا. نمی دونستم ممکنمه خواب
باشی. که دفعه ی آخره زنگ نمی زدم. بد خوابت نمی کردم. تا فهمیدم خوابی ساکت شدم.
خداحافظی کردم... که می فهممی ناراحتم. که می فهمی و می پرسی نمی خوای بپرسی کجا
بودم مری؟
خیلی زنگ زدم و آنتن نداشتی. پس فقط یه جا می
تونی باشی. که ناراختی امشب من از نگرانی نیست نازی...
این که مدیا پلیرم روی آهنگ "الا ای آهوی
وحشی" قفل شه... این که یه کتاب 400 صفحه یی رو الکی هی ورق بزنم... این که
هی خونه رو دور دور بزنم... این که با عنکبوت روی دیوار یه ربع ساعت درگیر باشم...
که یعنی دلم گرفته، که تنهام، که منتظرم، که بی
حوصله ام...
دلم گرفته که بسته ی مغز اتوددم رو خالی می کنم
رو میز. همه اش قبلن یه بار ریختن تو جامدادی م و شکستن. همه کج و کوله ان. می
شینم یکی که از همه بلندتره رو جدا می کنم... مثه کسی که پیروز شده باشه با
خوشحالی می ندازمش تو اتوددم و اون وقت... اون می شکنه.
می شینم دونه به دونه به ترتیب قد می ذارمشون.
کوچیکارو می ندازم تو سطل.
بعد هی زل می زنم به نموداری که نصب کردم رو
دیوار اتاقم. نموادر تعداد صفحاتی که روزانه مطالعه می کنم و تعداد لغاتی که
روزانه می نویسم.
که خالیه خالیه نازی.
نازی کی دیده بودی من این همه وقت صرف این کارای
بی خود کرده باشم؟ هوم؟
که حوصله نداشتم دیگه. که دوس نداشتم فکرم مشغول
چیز دیگه یی شه. که الکی خواستم خودمو گول بزنم. وقت بگذره. برگردی. پشت رل نباشی.
صحبت کنیم. اس بزنیم. خوشحال کنیم همو...
خواب بودی اما. نمی دونم کی برگشتی. که فکر می
کردم برگشتی زنگ می زنی. یا لا اقل خبر می دی...
نازی ببین تنهاییمو. تو اس نشونت دادم،
نشناختیش.
تلفنو قطع می کنم که شاید خوب بخوابی. که شاید
زیادی ناراحتم. که شاید یهو انقدر بی حوصله می شم که فرقی نمی کنه کجا بودی، چرا
جواب ندادی، چرا زنگ نزدی...
می دونم، که تقصیر تو نیست. امشب بی خودی دلم
گرفته. که هر چی باد پرده اتاق رو تکون می ده باز مثه شبای دیگه فکرای فیلمای
ترسناک نمی یاد تو ذهنم.
بعضی روزا هست از خوا که بیدار می شم به خودم
قول می دم روز خوبی واسه یعضیا بسازم. مثه مامان و حمید. گاهی پری. گاهی محمد حسین
حتی. و گاهی سیما و فرحانه.
امروز حتی خودم هم اضافی بودم تو خلوت خودم.
نازی، تو خودتو ناراحت نکن. که امروز انگاری یه
چی کم داشتم. انگاری از صبح زود چیزی گم کرده بودم. یا خواب رویایی دیشبم ناقص
مونده بود. خواب رویایی...
یه مدت زیاد از خواب هام می نوشتم. چند مدته
رویا ندیدم من...؟ که انگاری حرف امروز دیروز نیس...
[صدای دوتا مرد که با هم درگیر شدن از پنجره اتاق
می یاد قاطی خلوت من]
شاید اصلن فک نکنم بهتره. شاید یه کم بخوابم
بگذره.
یادم باشه این هفته برم اهدای خون و فرم اهدای
عضو رو پر کنم حتمن حتمن.
یادم باشه مدارکم رو پست کنم و گواهینامه م بیاد
حتمن حتمن.
با ماه رمضون چه کنم امسال؟
نازی خودت رو ناراحت نکن. که دارم با روزمرگی
هام روزای تابستونی که هیچ دوسش ندارم رو می گذرونم.
پشت روزمرگیهام قایم می شم تا بگذره این مدت...
تا پاییز بیاد و خوب بشم شاید.