709

هیچی از چند روز گذشته یادم نیست.

یادم نیست چطوری زندگی کردم. چه اتفاقایی افتاده. چه برنامه هایی داشتم.

Hang Over !

وقتی چیزی یادم نیست، نشونه خوبی نیست.

اگه قراره چیزی از دیروز، گذشته، بادم نباشه، پس واسه چی امروزمو بسازم؟ امروزی که قراره به گذشته بپیونده...

این طوری تموم انگیزه آدم برای ساختن از بین می ره.

واسه همین خیلی تلاش می کنم جزییات و اتفاقارو توی ذهنم ثبت کنم.

حجم عظیمی از اطلاعات برای فقط یک روز!

و قطعن ذهن آدمی چیز محدودیه و نمیتونه از پس همه اینا بربیاد. بعد ... احساس حماقت و خنگی می کنم.

و واسه جبرانش شروع می کنم به یادداشت کردن. دیوانه وار.

واسه همینه که دوتا وبلاگ دارم، سالنامه ها و دفترهایی پر از چند خط نوشته و کلی برگ سفید. دفترچه هایی در قطع های گوناگون.

استیکی نت هایی همه جا. یه جملاتی بالا سرم زیر تخت بالایی، روی دیوار.

دفترچه یادداشت شلوغی توی گوشیم هم دارم. که هر شب قبل خواب لیست کارای فردارو می نویسم چون به ذهنم اعتماد ندارم.

و همه ی این ها... نه تنها کمکی نکرده، بلکه ذهنم رو شلوغ و شلوغ تر کرده.

دارم وسواس فکری می گیرم. نه، گرفتم. قبلن به این نتیجه رسیدم که گرفتم. دارم زیادی به خودم سخت می گیرم و ذهنم از دست خودم کلافه شده.

می ترسم. می ترسم یه روز که خسته شد بذاره بره. یه روز بیدار شم و ببینم دیگه ندارمش. بعدش پنجاه سال بدون حرف گوشه بیمارستان و تیمارستان و سالمندان و از این مدلیا بمونم.

می ترسم یه روز اعتمادشو بهم از دست بده. همون طور که این ترم من بهش اعتماد نکردم و سر تموم امتحانا گند زدم. چون داشتم زیادی کنترلش می کردم.

می نرسم یه روز از سرم بزنه بیرون. راستش گاهی پیش اومده که حس کنم دیگه توی جمجمه ام جا نمی شه.

همه چیزو مدیونش هستم. فقط همینو داشتم که بتونه منو تا اینجا جلو بیاره. هُلم داده.

کاش رفیق نیمه راه نشه.

دوسش دارم. باید با هم حرف بزنیم. باید اعتماد کردن رو از نو شروع کنیم.

و اینکه، می دونم کارای نیمه تموم و برنامه های که میریزم و هیچ وقت بهشون نمی رسم، واسش یه سمه. سمی که از تو منو از بین می بره. روحمو می خوره و ذهنم رو پر می کنه.

پ.ن: تنهام. برای چند روز. از مزیت هاش اینه که می شه با هر لباسی خواستی بخوابی. از ایراداتش اینه که صدای باد ترسناک تره. چرا یهو طوفانی شد؟ این صداها از کجاست؟ باید با چراغ روشن بخوابم...

710

امشب کنسرت بودیم. جنیفر برامون on the ground اجرا کرد و ما براش جیغ کشیدیم.

جای جوئی و کاترین خالی بود. البته که ما مثل اونا رقصیدیم.

پیت بول هم برامون i know you want me خوند. بطری هایی که باید با جیغ می پاشیدیم روی سر همدیگه.

دلم برای خودم تنگ شده. دلم می خواد واسه خودم بخونم:  " رها رها رهـــــــــــــــــــــــــا من..."

711

1.   وقتی داشتم پست قبل رو می نوشتم، به نهایت نا امیدی رسیده بودم...

واسه همین تا دیر وقت از فکرای منفی خوابم نبرد. واسه همین اول صبح حال بیدار شدن و سر کلاس ساعت 8 رفتن رو نداشتم.

هم اتاقی هام رفتن کلاس و من تا دوازده خواب بودم... البته بگذریم که از خوش شانسی من استاد نیومد و کلاس 8 صبح تشکیل نشد.

ساعت دوازده موقع رفتن به دانشگاه، کسی اومد کتارم نشست و حرفایی زد که تموم اون حس های منفی، به حس مثبت بزرگی تبدیل شد.

همه چیزایی که ازشون نا امید بودم و حسرت از دست دادنشون رو داشتم، نه یک به یک، بلکه همگی با هم اومدن سراغم.

من یه بغل اتفاقای خوشحال کننده داشتم.

موضوع پروژم و استادم و زمینه کاریم مشخص شد. و کارمو استارت زدم. تا دو ماه دیگه باید یه مقاله isi بنویسم.

می دونم راه خیلی خیلی سختی دارم. اما این راه سخت رو دوست دارم. از اون جنس سختی هاست که آخر کار راضی ام از خودم. فقط ای کاش کم کاری نکنم... و باید صبور باشم. باید صبور باشم. باید صبور باشم.

خدایا، چرا همه چی رو نگه می داری واسه بعد از نا امید شدن؟ بعد از کم آوردن؟ فقط می خواستی بشنوی اعتراف می کنم "کم آوردم" بعد کارارو رو به راه کنی؟ می خواستی ضعیف بودنم رو به رخم بکشی؟

قبول. من باختم. کم آوردم. من ضعیفم. شاید نباید انقدر زود تسلیم نا امیدی می شدم.

بیشتر کمکم کن.

2. هیچ کس خودش رو به اندازه خودش نمی شناسه. شاید هیچ کس ندونه من توی تکلم خودم چه مشکلاتی دارم. انقدر ریز هستن که کسی متوجهشون نمی شه.

برای همین وقتی داشتم تکلم خودم رو واسه دوستم تشریح می کردم و از ایرادانم و نمرینایی که داشتم صحبت می کردم، با ناباوری بهم نگاه می کرد و این که تموم این مدت چند ماه متوجه نشده بود. هر روز می شنید و متوجه نمی شد.

یکی از این ضعف ها، توی تلفظ کلمه "صدا" هستش. واسه همین بی اختیار همیشه این کلمه رو اشتباه که گفتم برمی گردم و تصحیحش می کنم. بحث نه لهجه اس نه لکنت. فقط آهنگ ادای این کلمه رو دوست ندارم. بخش اول کلمه رو با سرعت بالایی می گم و زیبایی کلمه به هم می ریزه.

بارها و بارها توی ضبط خوانش های داستانی م، این کلمه رو دو بار تکرار کردم.