غریبه گی
بندهای پیشبند رو دور کمرم می بندم که ظرف بشورم. کاری که این مدت بیکاری خیلی انجام دادم. خیلی. بیکاری...
اسکاچ رو بر می دارم. کدومو بردارم؟ همیشه با کدوم ظرف می شورم؟
یه مقدار تاید می ریزم روش. چه مقدار؟ همیشه چقدر می ریزم؟
حالا یه کاسه کوچیک رو اسکاچ می کشم. چرا این طور توی دستام می چرخه؟ همیشه این طور بوده؟
چقدر بشورمش؟ با چقدر تمیز می شه؟ همیشه چقدر می چرخونمش؟
چرا دستام انقدر خیس شده؟ دستکش دستم نیست؟ همیشه دستکش دستم می کنم مگه؟
این تابه ی روغنی خیلی زود تمیز شد. همیشه انقدر زود تمیز می شه؟
چرا با تاید می شورم؟ همیشه این کارو می کنم؟ قوطی تاید همیشه همین شکلی بوده؟
چند تا قاشق و چاقویی رو که کشیدم می ذارم تو آب چکان. اینا چرا با هم قاطی ان؟ همیشه چاقوها کنار قاشق ها بوده؟ یا فقط این بار هست؟
چند ثانیه ای طول کشید. که یادم افتاد جای چاقوها توی قسمت یک چهارمی هستش که جدا شده. و قاشق ها توی نصف ظرف.
چقدر کشید یادم افتاد؟ چقدر خیره بودم به چاقو ها؟
من چرا با همه چی غریبه ام؟
این بار خل شدم یا همیشه توی فکر بودم و به هیچی دقت نکردم. هیچی.
این روزها گاهی با دست هام هم غریبه می شم. گاهی با انگشت هام. گاهی با عینکم. و گاهی گوشی. و یا خیلی چیزای دیگه.
این روزا با دنیای خودم غریبه می شم گاهی. از بیکاریه شاید. فقط شاید.
واسه همینه که بعضی زوها از خواب که پا می شم احساس می کنم مغزم فرمت شده. که دیروزشو یادم نمی یاد. که نگران می شم. که گاهی واسه تمرین سعی می کنم تموم غذاهایی که چند روز اخیر خوردم رو به یاد بیارم. یا جاهایی که رفتم. یا حتی باکس مسیج هامو دوباره می خونم.
این جور صبح ها، یا یه روز غریبه گی در پیش دارم یا یه روز غریبه گی رو گذروندم. نمی دونم کدوم. هیچ وقت نمی دونم. اصلا نمی دونم غریبه گی خودمم یا این یکی.
من به صندلی فروید احتیاج دارم.
کاش یه ام پی فور داشتم حداقل...