یک آذر. صبح ترجیح دادم زیر پتوی گرم بمانم و کلاس نروم.

ترجیح دادم یکم مرتب شوم جبران تمام هفته.

بعد ساعت یک و سی که سر کلاس عمومی تاریخ تحلیلی نشسته بودم ترجیح دادم به جای درس, کوله پشتی نفر ردیف جلویی را بکشم.

اما وقتی کوله پشتی اش را برداشت و کتابهایش را ریخت داخلش و کیف را بغل کرد نقاشی من ناقص ماند.

با نوک انگشت زدم روی شانه اش و نقاشی را نشانش دادم.به محض دیدنش متوجه شد وکوله پشتی اش را گذاشت درست سر جاش.

بعد سحر اریگامی یادم داد و حالا من می توانم درنا بسازم.

فوج اثیری درناها در باران.

کافه نشین شدیم دو سه ساعت. بعد برای اینکه بوی سیگار دیگران از لباسهامان بپرد زیر نم نم باران قدم زدی

و من برای کسی توضیح دادم چرا پیر شده ام و چه حسی دارم

آخرین اپیزود فرار از زندان را هم انگار واجب باشد امروز دیدم.

شاید لازم باشدچند آزمایش کوچک انجام دهم و خیالم راحت شود که کم خون نشده ام.

و شاید روان پزشک حتی

اگر داستان هایم را ننویسم خفه خواهم شد.

و سکوت حاکم تر.

احساس میکنم ضریب هوشیم به شدت کم شده

تمرکز هم ندارم.