1
زمستان است و من بیست و دو ساله هستم و هنوز نفس می کشم
خورشید جان...
خوب نیستم. باد آمد و رویاها را برد
به طرز غمناکی دلم تئاتر می خواهد. مرکز جهان شوم باز
دوستم ندارند گویی
خسته... خسته... خسته...
خورشید جان، منتظرم رفتن اتفاق بیافتد و چه تلخ که تمام زمان صرف انتظار شود...
میروم. می رسم خورشید جان. یکروز لبخند می زنیم و عینک آفتابی.
زندگی بازی دشواری ست.
خورشیدم...
سلام.
+ نوشته شده در ششم دی ۱۳۹۲ ساعت 1 AM توسط دومان
|