زمستان است و من بیست و دو ساله هستم و هنوز نفس می کشم

خورشید جان...

خوب نیستم. باد آمد و رویاها را برد

به طرز غمناکی دلم تئاتر می خواهد. مرکز جهان شوم باز

دوستم ندارند گویی

خسته...  خسته... خسته...

خورشید جان، منتظرم رفتن اتفاق بیافتد و چه تلخ که تمام زمان صرف انتظار شود...

میروم. می رسم خورشید جان. یکروز لبخند می زنیم و عینک آفتابی.

زندگی بازی دشواری ست.

خورشیدم...

سلام.