هیچی از چند روز گذشته یادم نیست.

یادم نیست چطوری زندگی کردم. چه اتفاقایی افتاده. چه برنامه هایی داشتم.

Hang Over !

وقتی چیزی یادم نیست، نشونه خوبی نیست.

اگه قراره چیزی از دیروز، گذشته، بادم نباشه، پس واسه چی امروزمو بسازم؟ امروزی که قراره به گذشته بپیونده...

این طوری تموم انگیزه آدم برای ساختن از بین می ره.

واسه همین خیلی تلاش می کنم جزییات و اتفاقارو توی ذهنم ثبت کنم.

حجم عظیمی از اطلاعات برای فقط یک روز!

و قطعن ذهن آدمی چیز محدودیه و نمیتونه از پس همه اینا بربیاد. بعد ... احساس حماقت و خنگی می کنم.

و واسه جبرانش شروع می کنم به یادداشت کردن. دیوانه وار.

واسه همینه که دوتا وبلاگ دارم، سالنامه ها و دفترهایی پر از چند خط نوشته و کلی برگ سفید. دفترچه هایی در قطع های گوناگون.

استیکی نت هایی همه جا. یه جملاتی بالا سرم زیر تخت بالایی، روی دیوار.

دفترچه یادداشت شلوغی توی گوشیم هم دارم. که هر شب قبل خواب لیست کارای فردارو می نویسم چون به ذهنم اعتماد ندارم.

و همه ی این ها... نه تنها کمکی نکرده، بلکه ذهنم رو شلوغ و شلوغ تر کرده.

دارم وسواس فکری می گیرم. نه، گرفتم. قبلن به این نتیجه رسیدم که گرفتم. دارم زیادی به خودم سخت می گیرم و ذهنم از دست خودم کلافه شده.

می ترسم. می ترسم یه روز که خسته شد بذاره بره. یه روز بیدار شم و ببینم دیگه ندارمش. بعدش پنجاه سال بدون حرف گوشه بیمارستان و تیمارستان و سالمندان و از این مدلیا بمونم.

می ترسم یه روز اعتمادشو بهم از دست بده. همون طور که این ترم من بهش اعتماد نکردم و سر تموم امتحانا گند زدم. چون داشتم زیادی کنترلش می کردم.

می نرسم یه روز از سرم بزنه بیرون. راستش گاهی پیش اومده که حس کنم دیگه توی جمجمه ام جا نمی شه.

همه چیزو مدیونش هستم. فقط همینو داشتم که بتونه منو تا اینجا جلو بیاره. هُلم داده.

کاش رفیق نیمه راه نشه.

دوسش دارم. باید با هم حرف بزنیم. باید اعتماد کردن رو از نو شروع کنیم.

و اینکه، می دونم کارای نیمه تموم و برنامه های که میریزم و هیچ وقت بهشون نمی رسم، واسش یه سمه. سمی که از تو منو از بین می بره. روحمو می خوره و ذهنم رو پر می کنه.

پ.ن: تنهام. برای چند روز. از مزیت هاش اینه که می شه با هر لباسی خواستی بخوابی. از ایراداتش اینه که صدای باد ترسناک تره. چرا یهو طوفانی شد؟ این صداها از کجاست؟ باید با چراغ روشن بخوابم...